دوشنبه، 21 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج


پیغام ماهی ها

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهیان گفتند:

«هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.

 

 

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

 

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.»

 

 

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم...


         نظرات 2

شنبه، 19 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج


شب

تو روز بودی
شب مال من بود
اصرار که کردی
راضی شدم
آسمانش را قسمت کردم
ماه و ستاره اش مال تو شد

سهمت را که بردی
تاریک شد
گم شدم
گم شدی

بی ماه،
زمینم ایستاد
ماهم صفر شد
سالم نچرخید

خوابیدم
مردم
پوسیدم

روزتر که شدی
میان گورم
خواب ماه شب چهارده دیدم


         (نظر بدهید.)

چهارشنبه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج


ناتانائیل، من خود را با عشق ورزیدن به بسی چیز های دلپسند فرسودم. درخشش و شکوهشان از اشتیاق سوزان و مداوم من بدانها سر چشمه می گرفت. سیری ناپذیر بودم. هر شور و شوقی برایم با فرسایش عشق همراه بود، فرسایشی دلپذیر.

ناتانائیل، من به تو شور و شوق خواهم آموخت.

ناتانائیل، من زندگی درد آلود را از دل آسودگی بیشتر دوست دوست می دارم.

آسایشی دیگر جز خواب مرگ آرزو نمی کنم. می ترسم که هر هوس و هر شوری که در زندگی سیراب نکرده ام، ماندگار شود و عذابم دهد. «امیدوارم» پس از آنکه در این جهان آنچه را در وجودم انتظار می کشید بیان کردم، دل آسوده، در «نومیدی» کامل بمیرم.

دلبستگی ، نه ناتانائیل، عشق...!

بی گمان می فهمی که این دو یکی نیستند. از بیم از دست دادن عشق بود که من گاه توانستم با غم ها، دلتنگی ها و دردهایی بسازم که اگر جز این بود به آسانی در برابرشان تاب نمی آوردم...

آندره ژید

مائده های زمینی


         (نظر بدهید.)

پنجشنبه، 10 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج


يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
وباز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دست هاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
سرشار مي کند
و مي شود از آن جا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد -
يک پنجره براي من کافي ست

فروغ فرخزاد


         نظرات 1

جمعه، 4 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج


من کی ام یه خسته ام

خسته ای شکسته ام

دیگه بر خاک سیاه

ای خدا نشسته ام

یه درخت خشک و زخمی

زخمی از یه دشمنم

مثل بیدی توی بارون داره می لرزه تنم

می خزه توی رگام

زهر تلخ و تند مرگ

قصه ی سقوط من

قصه ی سقوط برگ

می سوزونه تنمو

زخم آتیش سپید

خون خاکستریمو

زیر پوستم می شه دید

من دیگه نه اون منم

نام بی نشون منم

عکسی از گذشته ها

جسم نیمه جون منم

من نوایی از یه نیستی

تو که هستی منو دریاب

من یه زخمی

ای که تو مرهم زخمی منو دریاب

بگیر این دستایی رو که خون اون رفته به تاراج

برتره دستای تو از همه دستی منو دریاب

هر دری بسته شده به روی من، منو شکسته

ای که بر خسته دلان درو نبستی منو دریاب

منو دریاب، منو دریاب...

ای همه خوبی منو دریاب...

مازیار


         (نظر بدهید.)

شنبه، 28 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج


لعنت

در تمام شب چراغی نیست.

در تمام شهر

 نیست یک فریاد.

 

ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آیین،

تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین،-

ظلمت آباد بهشت گندتان را، در به روی من

باز نگشایید!

در تمام شب چراغی نیست.

در تمام شهر

 نیست یک فریاد.

 

چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست.

تا ندانند از چه می سوزم من، از نخوت زبان ام در دهان بسته ست.

راه من پیداست.

پای من خسته ست.

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را.

 

با تن بشکسته اش،

                        تنها

زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و، دردی جان گزای از خشم:

اشک، می جوشاندش در چشم خونین داستان درد؛

خشم خونین، اشک می خشکاندش در چشم.

در شب بی صبح خود تنهاست.

 

از درون بر خود خمیده، در بیابانی که بر هر سوی آن خوفی نهاده دام

دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود می زند فریاد:

 

«- در تمام شب چراغی نیست.

در تمام شهر

 نیست یک فریاد...

 

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان، مارا

جاودانه بی نصیبی باد!

 

باد تا فانوس شیطان را بر آویزم

در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آیین!

 

باد تا شبهای افسون مایه تان را، من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین!»

 

احمد شاملو


         نظرات 2

شنبه، 28 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج


شبانه

 

مردی چنگ در آسمان افکند،

هنگامی که خون اش فریاد و

دهان اش بسته بود.

 

خنجی خونین

بر چهره ی ناباور آبی!-

 

عاشقان

چنین اند.

 

کنار شب

خیمه بر افراز،

اما چون ماه برآید

شمشیر

       از نیام

              بر آر

و در کنارت

بگذار.

 

احمد شاملو


         (نظر بدهید.)

شنبه، 28 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج


تو اخترک بعدي مي‌خواره‌اي مي‌نشست. ديدار کوتاه بود اما شهريار کوچولو را به غم بزرگي فرو برد.





به مي‌خواره که صُم‌بُکم پشت يک مشت بطري خالي و يک مشت بطري پر نشسته بود گفت: -چه کار داري مي‌کني؟
مي‌خواره با لحن غم‌زده‌اي جواب داد: -مِي مي‌زنم.
شهريار کوچولو پرسيد: -مِي مي‌زني که چي؟
مي‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهريار کوچولو که حالا ديگر دلش براي او مي‌سوخت پرسيد: -چي را فراموش کني؟
مي‌خواره همان طور که سرش را مي‌انداخت پايين گفت: -سر شکستگيم را.
شهريار کوچولو که دلش مي‌خواست دردي از او دوا کند پرسيد: -سرشکستگي از چي؟
مي‌خواره جواب داد: -سرشکستگيِ مي‌خواره بودنم را.


اين را گفت و قال را کند و به کلي خاموش شد. و شهريار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که مي‌رفت تو دلش مي‌گفت: -اين آدم بزرگ‌ها راستي‌راستي چه‌قدر عجيبند!


         نظرات 2

جمعه، 27 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج


من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود
بنويسيد صدا بود ولی نرم نبود



خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايی بود
بنويسيد دو خط مانده به تنهایی بود



بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد
از لب زاغچه ها بوسه ی باور می چيد



بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت



دلش از زمزمه ی نور عطش می باريد
ريشه در ماه ، ولی روی زمين می جوشيد



بنويسيد زبان داشت ولی لال نشد
بنويسيد که پوسيد ولی کال نشد



پُرِ طوفان غزل بود ولی سيل نداشت
بنويسيد که دل داشت ولی ميل نداشت



پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دريا می زد



بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد



سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود
کودکی بود که در هياتِ پير آمده بود



تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت


         نظرات 1

یکشنبه، 22 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و پنج


-

تیر

 

دیروز تیری رها کردم در آسمان

تیر بر سینه ی ابری سفید نشست

                                        که آرام می گذشت.

ابر از آسمان افتاد و روی ساحل جان داد

دیگر هرگز تیری رها نخواهم کرد...!

 

 

ARROWS

I shot an arrow toward the sky,

It hit a white cloud floating by.

The cloud fell dying to the shore,

I don't shoot arrows anymore…!

Shel Silverstein


         نظرات 5

 


 

لینک باکس